خرید بک لینک

می دونم که چرا دیگه نباید اینجا بنویسم
می دونم که باید حتما بنویسم
و می دونم که کجا بنویسم

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 8:02

بذار کمی از نقطه ی سیاه رابطه مون برات بگم! از اون گواهینامه ی رانندگی لعنتی!فکر کن یه وگان بخواد با دختر یک خانواده ی قصاب یا شکارچی وصلت کنه! فکر کنم وضعیت اون توی خانواده ی ما همچین چیزی بشه! وقتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

خیلی دوست دارم کمی از خاطرات خوبی رو که داشتیم اینجا بنویسم و هم مرورشون کنم و هم این همه تلخی ای رو که دارم اینجا به جا میذارم متعادل کنم. اما یه چیزی مثل خشم از صبح داره توی وجودم می جوشه و بالا میاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

قلبم از نگرانی و آشوب این که چه طور باید بهش بگم که دیگه مایی وجود نخواهد داشت و تموم شدیم، بی امان می زنه. به هزار و یک حیل تلاش کردم حواسم رو پرت کنم به سویی دیگه اما دریغ!به خاطرات خوب فکر کنیم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

خواب نمیبـرد مـرا، یـار نمیخــرد مـرامرگ نمیـدرد مـرا، آه چه بی بها شـدم عباس معروفی ساعت سه و نیم صبح هفتمین روز بهاره و من مدام دارم توی تختم پهلو به پهلو میشم و سعی می کنم صداهای توی سرم رو خاموش کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

نمی تونم با لباس سنگین غذا بخورم! با پالتو و کاپشن و این داستان ها همیشه سخته برام. حالا انگار چه موجود خوش اشتها و پرخوری باشم. گفتم ببخشید نمی تونم وقتی پالتو تنمه راحت غذا بخورم و باید درش بیارم. دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

مثل غنچه ای ام که تمام شکوه و زیباییش رو در خود جمع کرده بود تا با طلوع آفتاب فردا و بوسه ی نخستین شبنم صبحگاهی به تمامی خودش رو رها کنه ولی صبح هرگز نیامد و غنچه از درون پلاسید...

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

در شرایط عادی و نه در چنین بحران روحیای تعطیلات نسبتا دلانگیزی میتونست باشه. دستم سمت تخته شاسی و مداد میره و مدام حس کشیدن خطی و خلق چیزی دارم اما انگار یک چیزی به عقب میکشدم. گویا رخوت و بی حسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

گفته نمی دونم چی شده هر چی هست کاش بهم می گفتی. منم جواب دادم حرف می زنیم. ولی آخه چه حرفی دارم که بزنم؟ چه فایده که حرف بزنم؟ بگم چی دلسردم کرده؟ که چه کار کنه؟ چرا اصلا باید کاری بکنه؟ حق داره جایی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

فکر می کنی منصفانه اینه که به خودش بگی و بعد بری. که بدونه، شاید توضیحی داشته باشه که ذهن تو رو روشن کنه یا حداقل قلبت رو امیدوار. برای همینه که نمی تونی با گفتن این که نمیشه و نمی خوام ترکش کنی. کمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

یکی از خاص ترین ویژگی های پروفسور نه در پاسخ دادن با حوصله و سریع به ایمیل ها که بلکه در پاسخ به تبریک های نوروزی هست. هر سالی که بهش تبریک گفتم در پاسخ یک ترک موسیقی بهارانه و البته بسیار زیبا پیوست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 8:36

If only I could burst into tears
...

convicted of carrying a heart! o +

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:04

گاهی آدم چیزهایی می دونه...
که ای کاش نمی دونست...

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:04

بعد از مدت ها فیلم دیدم و لذت بردم. The Age of Adaline
تماشای یه فیلم خوب، با مامان و بابا، با کیک و چای، با نم نم بارون تابستونی گاه و بی گاهی که حواسم رو هر چند لحظه یک بار مال خودش می کرد... خوشبختی چه المان های فوق ساده ای داره...

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:04

شبونه جا به جا شدم. با طبیعت سفر کردم. مثل طبیعت که از تابستون به پاییزش رفت منم فصل سوم یکی از داستان های زندگیم رو آغاز کردم. فکر کن!ساعت های آخر شب تابستونیت رو توی شهر خودت باشی و ساعت های اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:04

صفحه بندی