...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:02
می دونم که چرا دیگه نباید اینجا بنویسممی دونم که باید حتما بنویسمو می دونم که کجا بنویسم
خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
بذار کمی از نقطه ی سیاه رابطه مون برات بگم! از اون گواهینامه ی رانندگی لعنتی!فکر کن یه وگان بخواد با دختر یک خانواده ی قصاب یا شکارچی وصلت کنه! فکر کنم وضعیت اون توی خانواده ی ما همچین چیزی بشه! وقتی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی / که در وی خوشدلی را نیست جایی
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
خیلی دوست دارم کمی از خاطرات خوبی رو که داشتیم اینجا بنویسم و هم مرورشون کنم و هم این همه تلخی ای رو که دارم اینجا به جا میذارم متعادل کنم. اما یه چیزی مثل خشم از صبح داره توی وجودم می جوشه و بالا میا
نگارا صبح نوروزست و روز بوسهات امروز ...
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
قلبم از نگرانی و آشوب این که چه طور باید بهش بگم که دیگه مایی وجود نخواهد داشت و تموم شدیم، بی امان می زنه. به هزار و یک حیل تلاش کردم حواسم رو پرت کنم به سویی دیگه اما دریغ!به خاطرات خوب فکر کنیم...
خواب نمیبرد مرا...
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
خواب نمیبـرد مـرا، یـار نمیخــرد مـرامرگ نمیـدرد مـرا، آه چه بی بها شـدم عباس معروفی ساعت سه و نیم صبح هفتمین روز بهاره و من مدام دارم توی تختم پهلو به پهلو میشم و سعی می کنم صداهای توی سرم رو خاموش ک
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر / زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
نمی تونم با لباس سنگین غذا بخورم! با پالتو و کاپشن و این داستان ها همیشه سخته برام. حالا انگار چه موجود خوش اشتها و پرخوری باشم. گفتم ببخشید نمی تونم وقتی پالتو تنمه راحت غذا بخورم و باید درش بیارم. د
گریهٔ ابر بهاری نگر ای غنچه مخند / که در این باغ همان باد خزان است که بود
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
مثل غنچه ای ام که تمام شکوه و زیباییش رو در خود جمع کرده بود تا با طلوع آفتاب فردا و بوسه ی نخستین شبنم صبحگاهی به تمامی خودش رو رها کنه ولی صبح هرگز نیامد و غنچه از درون پلاسید...
ابر میبارد و من ...
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
در شرایط عادی و نه در چنین بحران روحیای تعطیلات نسبتا دلانگیزی میتونست باشه. دستم سمت تخته شاسی و مداد میره و مدام حس کشیدن خطی و خلق چیزی دارم اما انگار یک چیزی به عقب میکشدم. گویا رخوت و بی حسی
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال/ ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
گفته نمی دونم چی شده هر چی هست کاش بهم می گفتی. منم جواب دادم حرف می زنیم. ولی آخه چه حرفی دارم که بزنم؟ چه فایده که حرف بزنم؟ بگم چی دلسردم کرده؟ که چه کار کنه؟ چرا اصلا باید کاری بکنه؟ حق داره جایی
نی مشو نومید و خود را شاد کن
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
فکر می کنی منصفانه اینه که به خودش بگی و بعد بری. که بدونه، شاید توضیحی داشته باشه که ذهن تو رو روشن کنه یا حداقل قلبت رو امیدوار. برای همینه که نمی تونی با گفتن این که نمیشه و نمی خوام ترکش کنی. کمی
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت...
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 8:36
یکی از خاص ترین ویژگی های پروفسور نه در پاسخ دادن با حوصله و سریع به ایمیل ها که بلکه در پاسخ به تبریک های نوروزی هست. هر سالی که بهش تبریک گفتم در پاسخ یک ترک موسیقی بهارانه و البته بسیار زیبا پیوست
It always brings a lump to my throat
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
If only I could burst into tears... convicted of carrying a heart! o +
بنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
گاهی آدم چیزهایی می دونه... که ای کاش نمی دونست...
Tell me something I can hold onto forever and never let go
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
بعد از مدت ها فیلم دیدم و لذت بردم. The Age of Adaline تماشای یه فیلم خوب، با مامان و بابا، با کیک و چای، با نم نم بارون تابستونی گاه و بی گاهی که حواسم رو هر چند لحظه یک بار مال خودش می کرد... خوشبختی چه المان های فوق ساده ای داره...
بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز / گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست (شهریار)
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
شبونه جا به جا شدم. با طبیعت سفر کردم. مثل طبیعت که از تابستون به پاییزش رفت منم فصل سوم یکی از داستان های زندگیم رو آغاز کردم. فکر کن!ساعت های آخر شب تابستونیت رو توی شهر خودت باشی و ساعت های او
Bitirelim bu yarım kalmışları
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
می خواستم دوباره شروع کنم به نوشتن خصوصی ترین و آزاردهنده ترین مسایلم شاید که بتونم از خودم جداشون کنم. دنبال جایی بودم که بنویسمشون. تردید داشتم که آیا دفتر همیشگی مناسب این کار هست یا نه. اون جا اکث
Sanki başımda kurtlar dolaşıyor
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
سومین روز بهاره. روز دل انگیزی هم هست. درخت زردآلو سراپا سپیدپوشه و درخت آلو هم دلبری کرده و در حالی که بقیه ی شاخه هاش تازه می خوان شکوفه کنن اون دو تا شاخه ای رو که مقابل پنجره اتاق منه خیلی زودتر ب
Spit on my innocence / Sit on my freedom / But my soul is invisible
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
چهارمین روز بهار با باد و ابر شروع شد. چه شبی گذشت و چه صبحی شروع شد. دیشب هیچ خوابم نمی برد. اپیزود جدید سریالی که این روزا دارم می بینمش همون دیشب ریلیز شد و داشتم از گوشی می دیدمش. یک ساعت اولش رو
دلا تو دوزخی پر آتش و دود / ازیرا من ز تو بگریختم زود
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
امشب خانواده ی فلانی این جا بودند و لطف سرشارشون برام سرگرم کننده بود! ...
دلتنگ تر از میمم چون در طمع و بیمم
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
دلم براش تنگ شده.میذارم این دل بی تابی هاش رو بکنه. کنار گوشش زمزمه می کنم که چرا چاره ای جز جدایی نیست. نمی فهمه این دل؛ نمی خواد که بفهمه. چقدر باید طول بکشه که خو بگیره و با جای خالیش کنار بیاد. طف